هیچی!
-
تاریخ: 1392/7/11 ساعت: 23:48
امروز پیشم بود.واقعا دوسش دارمامروز فهمیدم...xa0
نگرانم...
-
تاریخ: 1392/7/11 ساعت: 23:48
سلام دوستانامروز عروسی داداش شیتهنگرانمنگران...
مرحله جدید از زندگی شیت و شپل...!
-
تاریخ: 1392/7/11 ساعت: 23:48
بالاخره منو شیت هم دانشجو شدیم...تو این مدت که نبودیم چنبار دعوامون شدو آشتیدیمرابطس دیگه فرازو نشیب زیاد دارهالان گوش شیطون کر به خیر و خوشی با همیمدوشنبه هم قرار داریم خیلی خوشحالم و از همینجا میبوسمشمنتظر آپای بعدیمون باشینxa0
دیگه نه!
-
تاریخ: 1392/7/11 ساعت: 23:48
يه روزي فكر ميكردم بدون تو ميميرمxa0يه روزي فكر ميكردم بدون تو ميميرمپيش خودت ميگفتي تو چنگ تو اسيرميه روزي فكر ميكردم كنار تو ميمونمتا دنيا دنيا باشه از عشق تو ميخونميه روزي فكر ميكردم برام خيلي عزيزياگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزييه روزي فكر ميكردم صادق و باوفايياما حالا ميبينم از اين حرفا رها...
<no title>
-
تاریخ: 1392/7/11 ساعت: 23:48
آبيه تويي صورتيه من:-) گوشيت همش خاموشه:-(ميخوام جواب كنكور كه اومد اولين نفري كه بهش ميگم باشي دلم برات تنگ شده
شپل بد
-
تاریخ: 1392/7/11 ساعت: 23:48
نويسنده جديدأ فقط منم؟؟ از ديدن اسم شيت بدون شپل خوشحال نشدم اون آدمكا فوق العادن:-)ميدونستي خوشم مياد درسته؟خيلي نازن
دلتنگ
-
تاریخ: 1392/7/11 ساعت: 23:48
عجب موجود سخت جاني ست دل!هزار بار تنگ ميشود،ميسوزد، ميشكند باز هم برايت ميتپد..
سخته
-
تاریخ: 1392/7/11 ساعت: 23:48
هنوز هم لبخند به لب داری؟من نمیدانمسهم کیست آن لبخندولی می دانم باز هم آن لبخندکسی را عاشق خواهد کردیادت نرودیادت نرود که اینبارآنکس باید لایق لبخند تو باشدآریچه سخت استکه من اینجاتنها هستم وهنوز هم به یاد می آورملبخندهایت را...
خدا چرا آخه
-
تاریخ: 1392/7/11 ساعت: 23:48
بد جور دلم گرفته سحر اصلا نمیتونم بخوابماین روزا برام نمیگذرهکاش عاشقم بودیمثل من که عاشقتماون موقع بی ترمز همو میخواستیمو هیچی جلودارمون نبودخیلی احساس بدی دارمکاش میشد وقتی بهت میگفتم بابد بگی مال منی بدون حتی یه لحظه فکر میگفتیاما میدونممیدونم انتظار بیخودیهتو که حسی بهم نداریکاش عاشقم بودیکاش با...
شك داره
-
تاریخ: 1392/7/11 ساعت: 23:48
سلام دوستای خوبمچیکار کنم بهم اعتماد کنه؟بهم خیلی شک دارهکمکم کنینبخدا قسم موندم
نمی دونم چی بگم...!!!
-
تاریخ: 1392/7/11 ساعت: 23:46
سه روزی هست برای آقای رئیس یک منشی گرفتند، چون این چند روز حال خودم خوب نبود خیلی نتونستم باهاش حرف بزنم، دختر 28 ساله ریز نقشی است، من دفعه اولی که دیدمش فکر می کردم دیگه خیلی داشته باشه 25 ساله است، رفتارش مودبانه وخیلی معقول... امروز باید یک سری چیزهای در مورد کارها و روابط رئیس بهش می گفتم که صح...
بخش مهمی به نام پروفایل
-
تاریخ: 1392/7/11 ساعت: 23:46
یکی از عادت های من تو وبلاگ خوندن اینکه اول میرم پروفایل نگاه می کنم تا حداقل ترین اطلاعات در مورد شخص نویسنده به دست بیارم... اینطوری ارتباط برقرار کردن برای من راحتتر میشه و یا حداقل اون قسمت درباره وبلاگ چهار تا اطلاعات مفید نوشته شده باشه... واقعا بعضی از دوستانی که خوب هم می نویسند تا حالا به ا...
اندار مضرات خود آزاری
-
تاریخ: 1392/7/11 ساعت: 23:46
وقتی رو تختxa0 به پهلو دراز می کشی و اون ماس ماسک می چپونن تو دهنت تا لوله را ببرن تا معده ات... زندگیت میاد جلوی چشمت... همه ی سعیم کردم که چشم هام بسته نگه دارم چون دیدین یک لوله سیاه رنگی که تا معده ام رفتم حالم بدتر میکرد... فقط اشک ریختم و سعی کردم از راه بینی نفس بکشم.... و الان نای خوردن هیچی...
دل سودای رفتن دارد....
-
تاریخ: 1392/7/11 ساعت: 23:46
دلم هوای تازه می خواهد، دلم آدمهای تازه می خواهد، دوست دارم رها بشم... با این همه سعی که برای خودسازی خودم انجام دادم... احساس می کنم هنوز یک دختربچه کوچیک هستم که گوشه رینگ زندگی گیر کردم و زندگی هر دفعه با یک مشت بزرگ میاد تو صورتم، مشت ها آنقدر پشت سرهم که فرصت تنفس ندارم... قبلا دفاع می کردم ولی...
مرجان های من
-
تاریخ: 1392/7/11 ساعت: 23:46
بعضی وقتها دلخوشی میشه همین که بری توxa0 اون یکی اتاق و ببینی گلدونت با آفتاب و هوا مست شدن و گل دادند حتی با اینکه از تو به اندازه یک اتاق فاصله دارند....+ وارد این خونه که شدم کلی از این لامپ های هالوژن مانند داشت که از 14 تا کلا 5 تا روشن میشد... دیشب آمدم یکی باز کنم برم عین همین ها بخرم بعد دست...
من خودم تایید می کنم
-
تاریخ: 1392/7/11 ساعت: 23:46
همه ما می خواهیم که زندگیمان تغییر کند و وضعمان بهتر و آسان تر شود. اما نمی خواهیم که خودمان ناچار به عوض شدن باشیم. ترجیح می دهیم که آنها عوض شوند. به این منظور، ما باید از درون عوض شویم. باید طرز تفکر و شیوه سخن گفتن و ابراز عقیده خود را عوض کنیم. تنها در این صورت، دگرگونیهای بیرونی پدید می آیند.ز...
همینجوری
-
تاریخ: 1392/7/11 ساعت: 23:46
این روزها تنها جای امن دنیا xa0برای منxa0خونه است، دوست دارم اتاق تاریک باشه و من فکر کنم خوابم ولی خودم می دونم نیستم، شروع می کنم به خیالبافی مثل روزهای بچگی ولی اونجا به سقف نگاه می کردم وبرای خودم رویا می بافتم رویاهای بزرگ... هر چی بزرگتر شدم رویا هام کوچکتر شد و بعضی وقتی حتی بد شد و این رویاه...
پیرو پست قبل
-
تاریخ: 1392/7/11 ساعت: 23:46
پیرو پست قبل و اون دوست عزیزی که می خواست بدونه چرا من این فیلمها رو دیدیم باید بگم که با توجه به این پست و اینکه ما یک عدد خان داداش و خانم خان داداش فیلم باز داریم و اینکه مثلا موضوعی، یا به اسم بازیگر و یا کارگردان و یا همینطوری پکیج فیلم سفارش می دهند و البته ایندفعه پکیج فیلمهای نقاشان سفارش دا...
خوابیدن دوباره به سراغم آمد...
-
تاریخ: 1392/7/11 ساعت: 23:46
نتیجه یک پنجشنبه خونه بودن: خوابیدن تا ساعت 1/ نهار سالاد و سوسیس/ دوباره خوابیدن از 3 تا 6/ خرید سوپر انجام دادن/ دیدن این فیلم و این فیلم و خوندن کمی کتاب و خوابیدن سر ساعت 11نتیجه یک جمعه تا اینجا: شستن لباس/ تمیز کردن یخچال/ پختن نهار / خواندن کتاب/ چرخیدن در اینترنت+ و البته پیرو اون اخلاق زیبا...
افسانه آه
-
تاریخ: 1392/7/11 ساعت: 23:46
امشب به خاطر وجود برادرزاده گلم( یک گل پسر 13 ساله)،خودمون به یک تئاتر دعوت کردیم.... داستان، داستان یک افسانه قدیمی است، افسانه دختر یک بازرگان به نام شب بو که به خاطر قول پدرش به از ما بهترون داده میشه و قصه عاشق شدنش... تئاتر ترکیبی از آوازخوانی و عروسک گردانی بود و همچنین موسیقی زنده (شامل سنتور...