وقتی رو تخت به پهلو دراز می کشی و اون ماس ماسک می چپونن تو دهنت تا لوله را ببرن تا معده ات... زندگیت میاد جلوی چشمت... همه ی سعیم کردم که چشم هام بسته نگه دارم چون دیدین یک لوله سیاه رنگی که تا معده ام رفتم حالم بدتر میکرد... فقط اشک ریختم و سعی کردم از راه بینی نفس بکشم.... و الان نای خوردن هیچی ندارم... گلوم آزرده است و دارم فکر می کنم چرا با بیهوشی این کار انجام ندادم!؟
+ فکر کنم دوست داشتم درد بکشم و احساس کنم که چیزهای مهمتری تو زندگی دارم...
برچسب:
نویسنده: kljlkj