دلم هوای تازه می خواهد، دلم آدمهای تازه می خواهد، دوست دارم رها بشم... با این همه سعی که برای خودسازی خودم انجام دادم... احساس می کنم هنوز یک دختربچه کوچیک هستم که گوشه رینگ زندگی گیر کردم و زندگی هر دفعه با یک مشت بزرگ میاد تو صورتم، مشت ها آنقدر پشت سرهم که فرصت تنفس ندارم... قبلا دفاع می کردم ولی الان همون گوشه ایستادم گریه می کنم و مشت ها میاد تو صورتم... جالب اینجاست که اتفاق بدی نیافتاده... زندگی مثل قبل جلو میره ولی من ولش کردم... تنها موقعی آروم هستم که میرم تو رختخواب و شروع می کنم کتاب می خونم و یا سعی می کنم بخوابم...
این مدت به همه چیز فکر کردم، یک ماه سرکار نروم، دنبال کار جدید بگردم، کلا بی خیال همه چیز بشم برگردم ولایت، خونه رو تحویل بدهم همه پولم جمع کنم و بروم سفر تا وقتی که پولم تموم بشه ( که احتمالا خیلی زود تموم میشه)... یا اینکه کلا با زندگی خداحافظی کنم... به همش فکر کردم...!!!
برچسب:
نویسنده: kljlkj
تاريخ: پنجشنبه
11 مهر
1392 ساعت: 23:46