خرید بک لینک
امروز پیشم بود.

واقعا دوسش دارم

امروز فهمیدم...

برچسب: نویسنده: kljlkj تاريخ: پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت: 23:48

سلام دوستان

امروز عروسی داداش شیته

نگرانم

نگران...

برچسب: نویسنده: kljlkj تاريخ: پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت: 23:48

بالاخره منو شیت هم دانشجو شدیم...

تو این مدت که نبودیم چنبار دعوامون شدو آشتیدیم

رابطس دیگه فرازو نشیب زیاد داره

الان گوش شیطون کر به خیر و خوشی با همیم

دوشنبه هم قرار داریم خیلی خوشحالم و از همینجا میبوسمش

منتظر آپای بعدیمون باشین

برچسب: نویسنده: kljlkj تاريخ: پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت: 23:48

يه روزي فكر ميكردم بدون تو ميميرم

يه روزي فكر ميكردم بدون تو ميميرم
پيش خودت ميگفتي تو چنگ تو اسيرم
يه روزي فكر ميكردم كنار تو ميمونم
تا دنيا دنيا باشه از عشق تو ميخونم
يه روزي فكر ميكردم برام خيلي عزيزي
اگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزي
يه روزي فكر ميكردم صادق و باوفايي
اما حالا ميبينم از اين حرفا رهايي
برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي
فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي
فقط بدون كه ديگه تو قلب من تو مردي
خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي
منم ميخوام رها شم ميخوام با تو نباشم
منم ميخوام مثل تو با يكي آشنا شم
الان ديگه ميفهمم كه عشق تو سراب بود
خدا رو شكر تو قلبم هنوز يه قطره آب بود
خداحافظ عزيزم.حال دلت خرابه
تو ديگه هيچي نيستي عشقت مثل حبابه

برچسب: نویسنده: kljlkj تاريخ: پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت: 23:48

آبيه تويي صورتيه من:-) گوشيت همش خاموشه:-(ميخوام جواب كنكور كه اومد اولين نفري كه بهش ميگم باشي دلم برات تنگ شده

برچسب: نویسنده: kljlkj تاريخ: پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت: 23:48

نويسنده جديدأ فقط منم؟؟ از ديدن اسم شيت بدون شپل خوشحال نشدم اون آدمكا فوق العادن:-)ميدونستي خوشم مياد درسته؟خيلي نازن

برچسب: نویسنده: kljlkj تاريخ: پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت: 23:48

عجب موجود سخت جاني ست دل!هزار بار تنگ ميشود،ميسوزد، ميشكند باز هم برايت ميتپد..

برچسب: نویسنده: kljlkj تاريخ: پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت: 23:48

هنوز هم لبخند به لب داری؟

من نمیدانم

سهم کیست آن لبخند

ولی می دانم باز هم آن لبخند

کسی را عاشق خواهد کرد

یادت نرود

یادت نرود که اینبار

آنکس باید لایق لبخند تو باشد

آری

چه سخت است

که من اینجا

تنها هستم و

هنوز هم

به یاد می آورم

لبخندهایت را...

برچسب: نویسنده: kljlkj تاريخ: پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت: 23:48

بد جور دلم گرفته سحر

اصلا نمیتونم بخوابم

این روزا برام نمیگذره

کاش عاشقم بودی

مثل من که عاشقتم

اون موقع بی ترمز همو میخواستیمو هیچی جلودارمون نبود

خیلی احساس بدی دارم

کاش میشد وقتی بهت میگفتم بابد بگی مال منی بدون حتی یه لحظه فکر میگفتی

اما میدونم

میدونم انتظار بیخودیه

تو که حسی بهم نداری

کاش عاشقم بودی

کاش باهات بازی نمیشد

اینارو با گریه مینویسم

خیلی تنهام

برچسب: نویسنده: kljlkj تاريخ: پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت: 23:48

سلام دوستای خوبم

چیکار کنم بهم اعتماد کنه؟

بهم خیلی شک داره

کمکم کنین

بخدا قسم موندم

برچسب: نویسنده: kljlkj تاريخ: پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت: 23:48

سه روزی هست برای آقای رئیس یک منشی گرفتند، چون این چند روز حال خودم خوب نبود خیلی نتونستم باهاش حرف بزنم، دختر 28 ساله ریز نقشی است، من دفعه اولی که دیدمش فکر می کردم دیگه خیلی داشته باشه 25 ساله است، رفتارش مودبانه وخیلی معقول... امروز باید یک سری چیزهای در مورد کارها و روابط رئیس بهش می گفتم که صحبتمون طولانی شد... از شرایط زندگیش گفت واینکه بچه کوچیک خونه است وقتی 19 ساله بوده مامانش فوت کرده و با اینکه برادرها و خواهرش هم هستند ولی پدرش به این دختر وابستگی خاصی داره و نیاز مالی برای کار نداره فقط به نصیحت بقیه آمده سرکار (خیلی هم علاقه ای نداره) تا زیاد تو خونه نباشه.... حسابداری خونده ولی عاشق دوخت و دوز و کارهای هنری... ولی اینجا زمانش خیلی میگیره و خونه هم که میرسه باید یک سری از کارهای خونه را انجام بده... وقتی ازش خواستم نمونه چیزهای که دوخته بیار تا ببینیم شاید من و بفیه همکارها خوشمون بیاد و ازش بخریم... چشماهش خجالت کشید، گفت نه قابل شما رو نداره... گفتم من که هنوز کارت ندیدیم ولی اگر کارت دوست داری از یک جای باید شروع کنی و از کارت منبع درآمد داشته باشی تا لذت ببری و احساس خوبی پیدا کنی... چشمهاش برق زد کلی از من تشکر کرد که تشویقش کردم وبعد یک ساعت یک شعر زیبا برام روی یک کاغذ رنگی نوشت و آورد....

من هاج واجم... کاش همه ما میدونستیم هر کلمه که میگم چقدر ممکن روی زندگی یک نفر تاثیر بزاره... من فقط از نظر خودم یک حرف معمولی زده بودم ولی شعرش که داد احساس کردم چقدر حرف هام براش مهم بوده... ازش خواستم اگر مشکلی داره حتما به رئیس بگه چون واقعا راهنمای خوبی... عصر رفتم تو اتاق رئیس یک چیزی بهش بدم دیدم دخترک اونجا نشسته و اشک میریزه...فقط سرم انداختم آمدم بیرون و از اینکه این مدت حالم برای هیچی بد بود از خودم ناراحت شدم...

غم نبودن مادرش ته چشمش میشد دید... وقتی فهمیدم مادرش از دست داده هیچ عکس العملی نتونستم نشون بدم... فقط گفتم نمی دونم چی بگم...!!!

خدا همه پدر ها و مادرها حفظ کنه...آمین

برچسب: نویسنده: kljlkj تاريخ: پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت: 23:46

یکی از عادت های من تو وبلاگ خوندن اینکه اول میرم پروفایل نگاه می کنم تا حداقل ترین اطلاعات در مورد شخص نویسنده به دست بیارم... اینطوری ارتباط برقرار کردن برای من راحتتر میشه و یا حداقل اون قسمت درباره وبلاگ چهار تا اطلاعات مفید نوشته شده باشه... واقعا بعضی از دوستانی که خوب هم می نویسند تا حالا به این موضوع فکر کردند که چرا پروفایل ندارند و یا چقدر مفیده...!!! مثل اون دوستانی که آهنگ میزارند روی وبلاگشون، فکر کردند چقدر باعث سوتی دادن ما جماعت کارمند میشه...!!!

برچسب: نویسنده: kljlkj تاريخ: پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت: 23:46

وقتی رو تخت به پهلو دراز می کشی و اون ماس ماسک می چپونن تو دهنت تا لوله را ببرن تا معده ات... زندگیت میاد جلوی چشمت... همه ی سعیم کردم که چشم هام بسته نگه دارم چون دیدین یک لوله سیاه رنگی که تا معده ام رفتم حالم بدتر میکرد... فقط اشک ریختم و سعی کردم از راه بینی نفس بکشم.... و الان نای خوردن هیچی ندارم... گلوم آزرده است و دارم فکر می کنم چرا با بیهوشی این کار انجام ندادم!؟

+ فکر کنم دوست داشتم درد بکشم و احساس کنم که چیزهای مهمتری تو زندگی دارم...

برچسب: نویسنده: kljlkj تاريخ: پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت: 23:46

دلم هوای تازه می خواهد، دلم آدمهای تازه می خواهد، دوست دارم رها بشم... با این همه سعی که برای خودسازی خودم انجام دادم... احساس می کنم هنوز یک دختربچه کوچیک هستم که گوشه رینگ زندگی گیر کردم و زندگی هر دفعه با یک مشت بزرگ میاد تو صورتم، مشت ها آنقدر پشت سرهم که فرصت تنفس ندارم... قبلا دفاع می کردم ولی الان همون گوشه ایستادم گریه می کنم و مشت ها میاد تو صورتم... جالب اینجاست که اتفاق بدی نیافتاده... زندگی مثل قبل جلو میره ولی من ولش کردم... تنها موقعی آروم هستم که میرم تو رختخواب و شروع می کنم کتاب می خونم و یا سعی می کنم بخوابم...

این مدت به همه چیز فکر کردم، یک ماه سرکار نروم، دنبال کار جدید بگردم، کلا بی خیال همه چیز بشم برگردم ولایت، خونه رو تحویل بدهم همه پولم جمع کنم و بروم سفر تا وقتی که پولم تموم بشه ( که احتمالا خیلی زود تموم میشه)... یا اینکه کلا با زندگی خداحافظی کنم... به همش فکر کردم...!!!

برچسب: نویسنده: kljlkj تاريخ: پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت: 23:46

بعضی وقتها دلخوشی میشه همین که بری تو اون یکی اتاق و ببینی گلدونت با آفتاب و هوا مست شدن و گل دادند حتی با اینکه از تو به اندازه یک اتاق فاصله دارند....

+ وارد این خونه که شدم کلی از این لامپ های هالوژن مانند داشت که از 14 تا کلا 5 تا روشن میشد... دیشب آمدم یکی باز کنم برم عین همین ها بخرم بعد دست زدم روشن شد و احساس کردم یک کمی شل بودند بعد همه رو متبرک کردیم و بحمدالله دستمون شفا داشت الان کلا 2تا روشن نمیشه که اون هم خدا می بخشه..اینجور دست متبرکی داشتم خبر نداشتم...!!!

+ یکی از قوانین خونه من: سوسکی وجود نداره مگه اینکه من مهمون داشته باشم که دفعه اول میاد خونه من... یعنی این قانون عجیب کار میکنه...!!!

+ امروز بهارم (دخترخواهرم) روز اول مدرسش بود... از اینکه معلم لپ بقیه رو کشیده و لپ خوشگل این نکشیده ناراحت شده...!!! دلم خواست پیشش بودم این روزها

برچسب: نویسنده: kljlkj تاريخ: پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت: 23:46

صفحه بندی