واقعا دوسش دارم
امروز فهمیدم...
برچسب:
نویسنده: kljlkj
امروز عروسی داداش شیته
نگرانم![]()
نگران...
برچسب:
نویسنده: kljlkj
تو این مدت که نبودیم چنبار دعوامون شدو آشتیدیم![]()
رابطس دیگه فرازو نشیب زیاد داره![]()
الان گوش شیطون کر به خیر و خوشی با همیم![]()
دوشنبه هم قرار داریم خیلی خوشحالم و از همینجا میبوسمش![]()
منتظر آپای بعدیمون باشین![]()
برچسب:
نویسنده: kljlkj
يه روزي فكر ميكردم بدون تو ميميرم
پيش خودت ميگفتي تو چنگ تو اسيرم
يه روزي فكر ميكردم كنار تو ميمونم
تا دنيا دنيا باشه از عشق تو ميخونم
يه روزي فكر ميكردم برام خيلي عزيزي
اگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزي
يه روزي فكر ميكردم صادق و باوفايي
اما حالا ميبينم از اين حرفا رهايي
برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي
فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي
فقط بدون كه ديگه تو قلب من تو مردي
خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي
منم ميخوام رها شم ميخوام با تو نباشم
منم ميخوام مثل تو با يكي آشنا شم
الان ديگه ميفهمم كه عشق تو سراب بود
خدا رو شكر تو قلبم هنوز يه قطره آب بود
خداحافظ عزيزم.حال دلت خرابه
تو ديگه هيچي نيستي عشقت مثل حبابه
برچسب:
نویسنده: kljlkj
برچسب:
نویسنده: kljlkj
برچسب:
نویسنده: kljlkj
برچسب:
نویسنده: kljlkj
من نمیدانم
سهم کیست آن لبخند
ولی می دانم باز هم آن لبخند
کسی را عاشق خواهد کرد
یادت نرود
یادت نرود که اینبار
آنکس باید لایق لبخند تو باشد
آری
چه سخت است
که من اینجا
تنها هستم و
هنوز هم
به یاد می آورم
لبخندهایت را...
برچسب:
نویسنده: kljlkj
اصلا نمیتونم بخوابم
این روزا برام نمیگذره
کاش عاشقم بودی
مثل من که عاشقتم
اون موقع بی ترمز همو میخواستیمو هیچی جلودارمون نبود
خیلی احساس بدی دارم
کاش میشد وقتی بهت میگفتم بابد بگی مال منی بدون حتی یه لحظه فکر میگفتی
اما میدونم
میدونم انتظار بیخودیه
تو که حسی بهم نداری
کاش عاشقم بودی
کاش باهات بازی نمیشد
اینارو با گریه مینویسم
خیلی تنهام
برچسب:
نویسنده: kljlkj
چیکار کنم بهم اعتماد کنه؟
بهم خیلی شک داره
کمکم کنین
بخدا قسم موندم![]()
برچسب:
نویسنده: kljlkj
سه روزی هست برای آقای رئیس یک منشی گرفتند، چون این چند روز حال خودم خوب نبود خیلی نتونستم باهاش حرف بزنم، دختر 28 ساله ریز نقشی است، من دفعه اولی که دیدمش فکر می کردم دیگه خیلی داشته باشه 25 ساله است، رفتارش مودبانه وخیلی معقول... امروز باید یک سری چیزهای در مورد کارها و روابط رئیس بهش می گفتم که صحبتمون طولانی شد... از شرایط زندگیش گفت واینکه بچه کوچیک خونه است وقتی 19 ساله بوده مامانش فوت کرده و با اینکه برادرها و خواهرش هم هستند ولی پدرش به این دختر وابستگی خاصی داره و نیاز مالی برای کار نداره فقط به نصیحت بقیه آمده سرکار (خیلی هم علاقه ای نداره) تا زیاد تو خونه نباشه.... حسابداری خونده ولی عاشق دوخت و دوز و کارهای هنری... ولی اینجا زمانش خیلی میگیره و خونه هم که میرسه باید یک سری از کارهای خونه را انجام بده... وقتی ازش خواستم نمونه چیزهای که دوخته بیار تا ببینیم شاید من و بفیه همکارها خوشمون بیاد و ازش بخریم... چشماهش خجالت کشید، گفت نه قابل شما رو نداره... گفتم من که هنوز کارت ندیدیم ولی اگر کارت دوست داری از یک جای باید شروع کنی و از کارت منبع درآمد داشته باشی تا لذت ببری و احساس خوبی پیدا کنی... چشمهاش برق زد کلی از من تشکر کرد که تشویقش کردم وبعد یک ساعت یک شعر زیبا برام روی یک کاغذ رنگی نوشت و آورد....
من هاج واجم... کاش همه ما میدونستیم هر کلمه که میگم چقدر ممکن روی زندگی یک نفر تاثیر بزاره... من فقط از نظر خودم یک حرف معمولی زده بودم ولی شعرش که داد احساس کردم چقدر حرف هام براش مهم بوده... ازش خواستم اگر مشکلی داره حتما به رئیس بگه چون واقعا راهنمای خوبی... عصر رفتم تو اتاق رئیس یک چیزی بهش بدم دیدم دخترک اونجا نشسته و اشک میریزه...فقط سرم انداختم آمدم بیرون و از اینکه این مدت حالم برای هیچی بد بود از خودم ناراحت شدم...
غم نبودن مادرش ته چشمش میشد دید... وقتی فهمیدم مادرش از دست داده هیچ عکس العملی نتونستم نشون بدم... فقط گفتم نمی دونم چی بگم...!!!
خدا همه پدر ها و مادرها حفظ کنه...آمین
برچسب:
نویسنده: kljlkj
برچسب:
نویسنده: kljlkj
وقتی رو تخت به پهلو دراز می کشی و اون ماس ماسک می چپونن تو دهنت تا لوله را ببرن تا معده ات... زندگیت میاد جلوی چشمت... همه ی سعیم کردم که چشم هام بسته نگه دارم چون دیدین یک لوله سیاه رنگی که تا معده ام رفتم حالم بدتر میکرد... فقط اشک ریختم و سعی کردم از راه بینی نفس بکشم.... و الان نای خوردن هیچی ندارم... گلوم آزرده است و دارم فکر می کنم چرا با بیهوشی این کار انجام ندادم!؟
+ فکر کنم دوست داشتم درد بکشم و احساس کنم که چیزهای مهمتری تو زندگی دارم...
برچسب:
نویسنده: kljlkj
این مدت به همه چیز فکر کردم، یک ماه سرکار نروم، دنبال کار جدید بگردم، کلا بی خیال همه چیز بشم برگردم ولایت، خونه رو تحویل بدهم همه پولم جمع کنم و بروم سفر تا وقتی که پولم تموم بشه ( که احتمالا خیلی زود تموم میشه)... یا اینکه کلا با زندگی خداحافظی کنم... به همش فکر کردم...!!!
برچسب:
نویسنده: kljlkj

+ وارد این خونه که شدم کلی از این لامپ های هالوژن مانند داشت که از 14 تا کلا 5 تا روشن میشد... دیشب آمدم یکی باز کنم برم عین همین ها بخرم بعد دست زدم روشن شد و احساس کردم یک کمی شل بودند بعد همه رو متبرک کردیم و بحمدالله دستمون شفا داشت الان کلا 2تا روشن نمیشه که اون هم خدا می بخشه..اینجور دست متبرکی داشتم خبر نداشتم...!!!
+ یکی از قوانین خونه من: سوسکی وجود نداره مگه اینکه من مهمون داشته باشم که دفعه اول میاد خونه من... یعنی این قانون عجیب کار میکنه...!!!
+ امروز بهارم (دخترخواهرم) روز اول مدرسش بود... از اینکه معلم لپ بقیه رو کشیده و لپ خوشگل این نکشیده ناراحت شده...!!! دلم خواست پیشش بودم این روزها
برچسب:
نویسنده: kljlkj