خرید بک لینک

سه روزی هست برای آقای رئیس یک منشی گرفتند، چون این چند روز حال خودم خوب نبود خیلی نتونستم باهاش حرف بزنم، دختر 28 ساله ریز نقشی است، من دفعه اولی که دیدمش فکر می کردم دیگه خیلی داشته باشه 25 ساله است، رفتارش مودبانه وخیلی معقول... امروز باید یک سری چیزهای در مورد کارها و روابط رئیس بهش می گفتم که صحبتمون طولانی شد... از شرایط زندگیش گفت واینکه بچه کوچیک خونه است وقتی 19 ساله بوده مامانش فوت کرده و با اینکه برادرها و خواهرش هم هستند ولی پدرش به این دختر وابستگی خاصی داره و نیاز مالی برای کار نداره فقط به نصیحت بقیه آمده سرکار (خیلی هم علاقه ای نداره) تا زیاد تو خونه نباشه.... حسابداری خونده ولی عاشق دوخت و دوز و کارهای هنری... ولی اینجا زمانش خیلی میگیره و خونه هم که میرسه باید یک سری از کارهای خونه را انجام بده... وقتی ازش خواستم نمونه چیزهای که دوخته بیار تا ببینیم شاید من و بفیه همکارها خوشمون بیاد و ازش بخریم... چشماهش خجالت کشید، گفت نه قابل شما رو نداره... گفتم من که هنوز کارت ندیدیم ولی اگر کارت دوست داری از یک جای باید شروع کنی و از کارت منبع درآمد داشته باشی تا لذت ببری و احساس خوبی پیدا کنی... چشمهاش برق زد کلی از من تشکر کرد که تشویقش کردم وبعد یک ساعت یک شعر زیبا برام روی یک کاغذ رنگی نوشت و آورد....

من هاج واجم... کاش همه ما میدونستیم هر کلمه که میگم چقدر ممکن روی زندگی یک نفر تاثیر بزاره... من فقط از نظر خودم یک حرف معمولی زده بودم ولی شعرش که داد احساس کردم چقدر حرف هام براش مهم بوده... ازش خواستم اگر مشکلی داره حتما به رئیس بگه چون واقعا راهنمای خوبی... عصر رفتم تو اتاق رئیس یک چیزی بهش بدم دیدم دخترک اونجا نشسته و اشک میریزه...فقط سرم انداختم آمدم بیرون و از اینکه این مدت حالم برای هیچی بد بود از خودم ناراحت شدم...

غم نبودن مادرش ته چشمش میشد دید... وقتی فهمیدم مادرش از دست داده هیچ عکس العملی نتونستم نشون بدم... فقط گفتم نمی دونم چی بگم...!!!

خدا همه پدر ها و مادرها حفظ کنه...آمین

برچسب: نویسنده: kljlkj تاريخ: پنجشنبه 11 مهر 1392 ساعت: 23:46

صفحه بندی